ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

روزهای آخر...

پسر مامانی عزیزم، سلام دیگه این روزهای آخر تحمل ندارم. تازه خوبه خونه ی مامانی اینا هستم و کلی دور و برم شلوغه. تازه همه سعی می کنن که یه جور گذر زمان برام راحت تر باشه. یا دختر عمه م مریم میاد دیدنم یا عمه فهیمه و عمه لیلام... ولی بازم نمی دونم چرا نمی گذره؟؟؟ تازه خاله ها همش هوامو دارن... ولی دیگه واقعا واقعا کلافم. دوست دارم برم دکتر و بگم خانوم دکتر بیا ابوالفضلم و بدنیا بیار. تاریخی که دکتر داده10 تا12 مرداده. من دیگه تحمل ندارم. دوست دارم ببینم چه شکلی ای؟ مامانی بیا بپر بغلم... ...
1 مرداد 1390

مرداد شروع شد...

سلام جیجیلی امروز وارد مرداد ماه شدیم... یعنی ماه تولد گل پسرم... اصلا باورم نمی شد این ماه هم برسه... راستش جالبیش اینه که تو خانواده ی خودم ما هر کدوم توی یه ماه متفاوت بدنیا اومدیم. فقط خاله منا 20 مرداد بدنیا اومده. حالا تو می خوای ماه خاله منا رو بگیری... یه بار خاله مریم حسودیش هم شده بود آخه خاله مریم متولد ماه مهر... ولی تو خانواده ی پدری خیلی زیاد مردادی دارن، در کل چون پرجمعیت هستن و تو هر ماهی متولدینی دارن...از نوه ها و دامادها و عروسها گرفته تا خود بچه ها... من و بابا محسن هم تو ماه مرداد خیلی خاطره داریم.27 مرداد 87 روز بله برون(شیرینی خورون) ما بود. 30 مرداد 87 روز عقدمون بود که هیچ وقت فرا...
1 مرداد 1390

پســـــــــــــــــــــــــــربد...

ابوالفضل مامان سلام پسرم، چرا امروز اینطوری می کنی؟ حالم خیلی گرفته شده ها. اینقدر تکون نخوردی که مجبور شدم برم سونوگرافی بدم. هر چی شکلات می خورم، آب قند می خورم اینگاری فایده نداره و نمی خوای بیدار شی. مامانی می گه بزرگ شدی جات تنگ شده نمی تونی تکون بخوری. پس چرا روزهای پیش اینطور نبودی؟ حالا خوبه رفتم بیمارستان و صدای خوشگله قلبتو شنیدم، یه سونو هم که دادم خیالم راحت تر شد... ولی پسرم این رسمش نیست این روزهای آخر مامان و اذیت کنی، خودت می دونی که نفسم به نفست بسته ست... خوشگلم، عزیزم، جیگرم، روحم ، زندگیم، خیلی زیاد دوست دارم... واسه مامان ابراز وجود کن... ...
31 تير 1390

اخبار امروز...

سلام جوجولی الان تازه از دکتر اومدم.  نفر سوم با خاله مریم رفتیم داخل. همه چیز مرتب بود.خاله مریم صدای ضربان قلبه خوشگلتو ضبط کرد. وزنم خیلی زیاد شده77 کیلو شدم. دکتر واسه 5 مرداد سونو داد. اصرار داشتم امروز سونو بده گفت نه همون 5 مرداد. اگه تا اونموقع چرخیده باشی شاید به زایمان طبیعی فکر کنم. وگرنه واسه10 تا12 مرداد باید سزارین بشم... وقتی دکتر گفت دیگه چیزی نمونده یه جورایی مضطرب شدم. سخته... آخه به این حالت تازه داشتم عادت می کردم، حالا یه مرحله ی دیگه داره شروع می شه. خیلی جالبه... اونجا که هستی برام دعا کن. برای خودتم دعا کن. برای همه ی فرشته کوچولوها دعا کن... و واسه ی همه ی مامان فرشته کوچولوها... عزیزم خیلی زیاد دو...
29 تير 1390

سالگرد عشق...

سلام به حاصل عشقمون، پسر گلمون امروز روز مهمیه، 28 تیر ماه، سالگرد ازدواج مامان و بابا . سال88 بود که من و بابایی با هم توی همچین روزی که اونموقع مصادف بود با مبعث رسول اکرم(ص)، با هم ازدواج کردیم. یادش بخیر... امسال خدا به ما بهترین هدیه رو داد که اون تویی عزیزم. ایشاالله سال دیگه این روز و توی خونمون سه نفری جشن بگیریم . توی این مدت خیلی اتفاقات افتاد و من و بابایی همدیگر و بهتر و بهتر شناختیم . امیدوارم که این عشق و معرفت بین ما ، و هر زن و شوهری هر روز عمیق تر بشه و هیچکسی نتونه توی این رابطه خدشه وارد کنه. همینجا می خوام از بابا محسنت تشکر کنم واسه همه چیز و بگم که دوستش دارم و این روز و بهش تبریک م...
28 تير 1390

بازگشت به خانه...

سلام وروجکم بالاخره مامانی بعد از یه هفته، 5 شنبه شب اومد به خونه.البته با اصرارهای فراوان... طفلی بابایی خیلی  خونه رو مرتب نگه داشته بود. منم که اومدم فقط جمعه یه ذره کار کردم. بابایی می خواست همون عصر جمعه برگردم خونه مامانی اینا. ولی بخاطر مولودیه مادرجون(مامان بابایی) که فردا دوشنبه روز عید نیمه شعبان،هست اینجا موندم تا بعد از اون برم. الان دارم این پست و از اتاقه خودت میزارم. چقدر دلم برای همه چیزش تنگ شده بود. اگه بشه فردا خاله ها بیان و نقاشی ها رو بچسبونیم به دیوار. فقط یه سختی داره که بالای تخته که جابجا شدنه تخت خیلی مشکله.  طبق سونوی آخر الان 36 هفته 3 روزه که تو دل مامان مهمونی. دیگه انگار واقعی واقع...
27 تير 1390